::361::

  • نسترن .ح
  • شنبه ۶ خرداد ۹۶
  • ۱۶:۲۷
  • ۱ نظر

+به نظرم چیزایی که بعد از آدم به جا میمونن، نبودن اون آدم رو دردناک تر میکنن... مثل اینکه چند روز پیش مامانم توی گوشیش یه وویس از بابام پیدا کرد. و گوش دادن اون قلبم رو به درد آورد... وقتی میبینی یکسال پیش این موقع همون وقتایی بود که امتحانای من شروع شده بود. من صبح رفتم بیرون و در رو بستم، و کلیدم توی قفل نمیرفت، فهمیدم که یه کلید پشت در جا مونده و منم همینجوری در رو بستم، بعد که رسیدم دانشگاه بهش زنگ زدم و گفتم یه کلید پشت در جامونده و من نتونستم دیگه در رو باز کنم و اگه امیر از امتحان برگرده میمونه پشت در. بعدش بابام مجبور شد از سرکارش برگرده خونه و کلیدساز بیاره تا در رو باز کنه و دوباره برگشت سرکار... یکسال پیش این موقع همه چیز تا حدی عادی بود. کسی فکرش رو نمیکرد که یکسال بعد دیگه بابا نباشه... اینکه همه چیز اینقدر سریع اتفاق افتاد من رو دیوونه میکنه! 
همیشه خودم رو جای آدمای مختلف میذارم... مثلا خودم رو جای همکارای بابام میذارم و فکر میکنم که اونا چه حسی دارن از دیدن صندلی خالی بابام توی دفترشون یا همسایه هامون که چند ماه بود باهاشون آشنا بودیم و بابام قبل از اینکه حالش بد بشه هر روز زنگ طبقه سوم رو میزد تا بیان ماشینشون رو جابجا کنن تا بابام بتونه ماشین رو از پارکینگ بیاره بیرون اما حالا پنج ماهه دیگه ماشینش از جاش تکون نخورده... 



+ توی اینستاگرام یه صفحه به اسم بوم گرافیک رو فالو میکنم. طرح های گرافیکیش رو خیلی دوست داشتم. همیشه فکر میکردم صاحبش باید یه آقا باشه. همین چند روز پیش بعد از اعلام نتایج انتخابات یه طرح قشنگ با پیام تبریک گذاشته بود با اینکه خودش از نامزد دیگه ای حمایت میکرد. دیشب یه پیج گرافیکی دیگه یه استوری گذاشته بود که عکس این صفحه رو گذاشته بود و نوشته بود "حیف اون همه خلاقیت و پیج به این خوبی که دیگه آپدیت نمیشه، روحش شاد ..." . یه لحظه جاخوردم. من همین چند روز پیش پست جدیدش رو دیدم. یعنی چی این حرف؟!! بعد رفتم و اون پیج رو باز کردم و زیر آخرین پستش یعنی همون پست تبریک، کلی پیام تسلیت نوشته شده بود. صاحب پیج دختر جوانی بود که دیروز فوت کرده بود. دقیقا دلیل فوتش رو نمیدونم. توی کامنت ها چیزایی نوشته بودن. من خیلی شوکه شدم... حالا از این آدم یه پیج اینستاگرام مونده با 587 تا عکس گرافیکی قشنگ ... تا دو روز پیش زنده بود ولی دیگه نیست! این عکسهایی که ازش مونده نبودنش رو بیشتر به رخ بقیه میکشه. مخصوصا برای دوستهاش و اطرافیانش و کسایی که باهاش کار میکردن... 

::360:: بخش گمشده

  • نسترن .ح
  • دوشنبه ۱ خرداد ۹۶
  • ۲۱:۲۸
  • ۰ نظر

" او مادر جوانی است. با دیدن او به خود می‌گوییم که همه مادران همین‌طورند. دختران بسیار جوانی هستند که سکوت، مانند پیراهنی از نور که از سرانگشتان نقاشی تراوش کرده باشد، آن‌ها را احاطه کرده است. خواهرانی کوچک، دخترانی کوچک و بچه‌ای از راه می‌رسد. بچه‌ای که با طراوت باغ‌ها آمده. بسان جمله‌ای که شب با خود به همراه می‌آورد، به بطن خونین پا گذاشته است. کودک در رویاهای دختران جوان رشد می‌کند،  در گوشت و پوستشان بزرگ می‌شود، با خود خستگی، شیرینی و نومیدی میی‌آورد. با آمدن کودک، رابطه‌ی زوج‌ها به آخر خط می‌رسد. مشاجرات، نگرانی‌ها، و بی‌خوابی‌ها شروع می‌شوند. بارانی ریز و خاکستری در اتاق خواب زوج‌ها باریدن می‌گیرد. درست عکس آن چیزی که می‌گویند حقیقت دارد. همیشه آن چیزی که گفته نمی‌شود حقیقت دارد. با آمدن اولین فرزند، زوج نابود می‌شود. زوج عاشق، افسانه یک قلب در دو کالبد پایان می‌یابد. با آمدن فرزند، تنهایی زنان جوان شروع می‌شود. فقط آن‌ها نیازهای کودک را می‌شناسند. فقط آن‌ها می‌دانند چگونه او را در میان بازوان رازآلود خود بگیرند. فکرشان مدام و بی‌وقفه متوجه کودک است. مراقب سلامت جسم و کلام او هستند. همان‌گونه از جسم او مراقبت می‌کنند که طبیعت از خداوند مراقبت می‌کند، همان‌گونه که سکوت، برف را احاطه می‌کند. غذا، مدرسه، بوستان سر خیابان، خرید، پختن سبزیجات. هیچ کس از تمام کارهایی که می‌کنند قدردانی نمی‌کند . مادران جوان با چیزهای غیرقابل رویت سر و کار دارند. و به خاطر سر و کار داشتن با چیزهای غیر قابل رویت، خود نیز ناپیدا و نامرئی می‌شوند. همه‌کاره و هیچ‌کاره می‌شوند. مردان از اتفاقی که می‌افتد بی‌خبرند. اصولا مردان چیزهای ناپیدا را نمی‌بینند. آن‌هایی هم که به هر صورت متوجه آن می‌شوند، به افرادی عجیب و غریب تبدیل می‌شوند. موقعیت خود را از دست می‌دهند. مانند زنان می‌شوند و خود را وقف عشقی بی‌پایان می‌کنند. در مهمانی‌هایی که حضور دارند، گوشه گیری می‌کنند. از شادی بیش از غم و غصه رنج می‌برند. آن چیزی که برای یک مرد حادثه و شکستی شگفت‌انگیز است، برای یک زن واقعه‌ای عادی در یک روز بسیار معمولی است. زنان مراقب تعلیم و تربیت شاهزاده خود هستند. خود را مانند چراگاهی در اختیار دندان‌های شیری تیز و براق و سفید کودک قرار می‌دهند. وقتی فرزندشان می‌رود، دیگر چیزی از آن‌ها باقی نمانده است. زنان به خوبی این موضوع را می‌دانند، به طوری که مادران بدجنس تلاش می‌کنند رفتن آن‌ها را عقب بیاندازند، ساعت‌ها را طولانی‌تر کنند. اما این قضیه از آن‌ها نیرومندتر است. حیوانات می‌گذارند فرزندان‌شان آن‌ها را بخورند. مادران می‌گذارند که فرزندان‌شان آن‌ها را ترک کنند و این غیبت، مادران را می‌خورد و تکه پاره می‌کند و این قانونی است، سرنوشتی است، طوفانی است که هیچ‌کس نمی‌تواند پیش‌بینی بکند. ناسپاسی فرزند نشانه این است که تعلیم و تربیت او به پایان رسیده، خاتمه یافته و به اوج بی عقلی خود رسیده است."


بخش گمشده / کریستین بوبن

::359::

  • نسترن .ح
  • شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۳:۳۳
  • ۲ نظر

این ویدئو + این یکی ویدئو 


+اگر برجامی در کار نبود شاید من امروز به روحانی رای میدادم... اما اصلا به رای دادن به روحانی فکر هم نکردم چون تنها عاملی که میتونست ازمون حفاظت کنه و جلوی حمله به ایران رو بگیره، با سیمان پر کرد و تعطیلش کرد! و متعجبم از کسایی که امروز به خاطر این به روحانی رای دادن که فکر میکنن میتونه جلوی جنگ رو بگیره... وقتی با مذاکرات آینده ش، بقیه دفاعیجاتمون رو هم تعطیل کنه و وقتی اونقدر ضعیف بشیم و هیچ دفاعی از خودمون نداشته باشیم چی میتونه جلوی کشورهای دیگه برای تبدیل کردن ایران به سوریه و عراق و یمن و ... رو بگیره؟؟


+من ادعای فهم سیاسی ندارم. اما به عنوان کسی که تقدیرش اینطور بوده که تو این کشور به دنیا بیاد و در حال حاضر هم شرایط خروج از این کشور رو نداره و مجبوره اینجا زندگی کنه، حق دارم درباره ی زندگی م نگران باشم. حق دارم حرص بخورم از اینکه عده ای به خاطر نفهمی یا لجبازی یا هر دلیل دیگه بخوان با جون من و خانواده م و بقیه آدمهای بی گناهی که از بخت بدشون ایرانی هستن بازی کنن... دوست ندارم جونم رو به خاطر ایرانی بودن بدم! 


::358::

  • نسترن .ح
  • جمعه ۲۹ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۹:۱۲
  • ۰ نظر

اگه مُهرایی که تو شناسنامه میزنن مهم نبود، به هیچ وجه خودمو سه ساعت معطل نمیکردم واسه نوشتن یه اسم توی یه ورقه (که قرار هم نیست رای بیاره گویا)... 


::357::

  • نسترن .ح
  • پنجشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۱:۲۴
  • ۰ نظر

یادمه هشت سال پیش هم یه نفر اعلام پیروزی پیش از اعلام نتایج انتخابات کرد و الان هشت ساله که (ظاهرا) تو خونه خودش حبسه! 

حالا این رئیسی بنده خدا که فعلا خودش از این حرکتا نزده ولی امان از این طرفدارایی که گاهی خیلی بد و افراطی طرفداری میکنن... 


::356:: سلام بر ابراهیم

  • نسترن .ح
  • چهارشنبه ۲۷ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۹:۴۱
  • ۲ نظر

کتاب "سلام بر ابراهیم" رو دو سه هفته پیش از اپ طاقچه خریده بودم و شروع کردم به خوندن و چند دقیقه پیش هم تموم شد... با اینکه علاقه خاصی به حوزه دفاع مقدس و جنگ نداشتم ولی از اولین باری که اسم این کتاب رو شنیدم و وصفش رو چند نفری گفته بودن تصمیم داشتم که بخونمش. این کتاب شامل یک سری خاطره و توصیفات افراد مختلف درباره شهید ابراهیم هادی هست. نه فقط از دوران جنگ بلکه از قبل از جنگ و زمان انقلاب، از رفتار و منش این آدم و نحوه برخوردش با مردم و کارهایی که انجام میداد. خیلی از خوندن این کتاب لذت بردم و خوشحالم که این فرصت رو داشتم تا با چنین آدمی آشنا بشم. نحوه برخورد ایشون با اسیرای عراقی طوری بود که چند بار باعث شد تا اون اسرا به رزمنده های ایرانی بپیوندن و بعد هم به شهادت برسن... نکته جالبی که متوجه شدم این بود که عراقی ها گویا اصلا نمیدونستن که ایرانی ها شیعه و مسلمون هستن و بهشون گفته شده بود که ایرانی ها دشمن دین هستند و باید باهاشون جنگید اما توی یه عملیاتی وقتی شهید هادی اذان میگه عراقی هایی که اونجا بودن تحت تاثیر قرار میگیرن و با پای خودشون میان و تسلیم میشن... 

من پیشنهاد میکنم این کتاب خونده بشه... اگه میتونستم حتما چند نسخه ازش میخریدم و به خیلی ها میدادم، شاید در آینده این کار رو بکنم... چون به نظرم واقعا ارزشش رو داره !

یکی از بخش های تاثیرگذار و جذاب کتاب رو اینجا مینویسم :

"عصر یکی از روزها بود ابراهیم از سر کار به خانه می آمد. وقتی وارد کوچه شد برای یک لحظه نگاهش به پسر همسایه افتاد. با دختری جوان مشغول صحبت بود. پسر، تا ابراهیم را دید بلافاصله از دختر خداحافظی کرد و رفت! میخواست نگاهش به نگاه ابراهیم نیفتد.

چند روز بعد دوباره این ماجرا تکرار شد. این بار تا میخواست از دختر خداحافظی کند، متوجه شد که ابراهیم در حال نزدیک شدن به آنهاست. دختر سریع به طرف دیگر کوچه رفت. و ابراهیم در مقابل آن پسر قرار گرفت.

ابراهیم شروع کرد به سلام و علیک کردن و دست دادن. پسر ترسیده بود اما ابراهیم مثل همیشه لبخندی بر لب داشت. قبل از اینکه دستش را از دست او جدا کند با آرامش خاصی شروع به صحبت کرد و گفت : ببین تو کوچه و محله ما این چیزا سابقه نداشته. من تو و خانواده ت رو کامل میشناسم. تو اگه واقعا این دختر رو میخوای من با پدرت صحبت میکنم که ... 

جوان پرید تو حرف ابراهیم و گفت : نه تو رو خدا به بابام چیزی نگو. من اشتباه کردم. غلط کردم. ببخشید و...

ابراهیم گفت: نه منظورم رو نفهمیدی! ببین پدرت خونه بزرگی داره. تو هم که تو مغازه او مشغول به کار هستی. من امشب تو مسجد با پدرت صحبت میکنم انشاءالله بتونی با این دختر ازدواج کنی. دیگه چی میخوای؟

جوان که سرش را پایین انداخته بود خیلی خجالت زده گفت : بابام اگه بفهمه خیلی عصبانی میشه. 

ابراهیم جواب داد: پدرت با من. حاجی رو میشناسم. آدم منطقی و خوبیه. جوان هم گفت : نمیدونم چی بگم. هر چی شما بگی. بعد هم خداحافظی کرد و رفت. 

شب بعد از نماز، ابراهیم در مسجد با پدر آن جوان شروع به صحبت کرد. اول از ازدواج گفت و اینکه اگر کسی شرایط ازدواج را داشته باشد و همسر مناسبی پیدا کند، باید ازدواج کند. در غیر اینصورت اگر به حرام بیافتد باید پیش خدا جوابگو باشد. 

و حالا این بزرگترها هستند که باید جوان را در این زمینه کمک کنند. حاجی حرف های ابراهیم را تایید کرد. اما وقتی حرف از پسرش زده شد اخم هایش رفت تو هم!

ابراهیم گفت: حاجی اگه پسرت بخواد خودش رو حفظ کنه و تو گناه نیافته، اون هم تو این شرایط جامعه کار بدی کرده؟

حاجی بعد از چند لحظه سکوت گفت : نه!

فردای آن روز مادر ابراهیم با مادر آن جوان صحبت کرد و بعد هم با مادر دختر و بعد ...

یک ماه از آن قضیه گذشت. ابراهیم وقتی از بازار برمیگشت شب بود. آخر کوچه چراغانی شده بود.لبخند رضایت بر لبان ابراهیم نقش بست.

رضایت بخاطر اینکه یک دوستی شیطانی را به یک پیوند الهی تبدیل کرده. این ازدواج هنوز هم پابرجاست و این زوج زندگیشان را مدیون برخورد خوب ابراهیم با این ماجرا میدانند."

::355::

  • نسترن .ح
  • سه شنبه ۲۶ ارديبهشت ۹۶
  • ۲۰:۲۶
  • ۰ نظر

+ الان تو مملکت ما مردم دو بخش شدن که هر بخش داره به اون یکی فحش میده و همو مسخره میکنن و واسه هم رجز میخونن! یعنی یه جورایی سرگرممون کردن با این قضایا... (قطعا با این درجه از اتحاد ما به سعادت میرسیم) و جالبه تو چنین موقعیت هایی که همه حواسشون به یه چیز به خصوص جمع شده، همونایی که سرمون رو گرم کردن هم به کارای دیگه میرسن و گندای بیشتری به مملکت میزنن!! هفته دیگه همه این آتیشا میخوابه (البته ان شاالله با آرامش و بدون تکرار اتفاقای 88 - یه کاری کردیم آمریکایی ها از ما یادگرفتن بعد انتخابات بریزن تو خیابون! دیگه دموکراسی همینه دیگه!!! اعتراض نداره که! گَهی پشت به زین و گَهی زین به پشت)، واقعا با جابجا شدن چندتا مهره تغییر خاصی تو وضعیت ما ایجاد نمیشه! ریشه ش خرابه! مشکل از اون مهره اصلیه س ... باقیش بماند! (جرئت ندارم ادامه بدم... از اثرات دیدن فیلم Snowden )


+ ظهر، انجمن اسلامی فلان دانشکده تو محوطه دانشگاه روبروی سلف تریبون آزاد گذاشته بود. منم تو مسیرم به سمت بوفه چند کلمه از کُری خوندنای یه بنفش طلب رو شنیدم! بعد از ادای احترام به ساحت میرحسین و خاتمی و بقیه دوستان اولین جمله ش با افتخار این بود که "ما شجریان داریم ولی شما تتلو دارید"!!!بعدم صدای دست و جیغ و هورا! خنده م گرفت با شنیدن این جمله واقعا!!! خدایی هیچ کدوم برتری خاصی نسبت به هم ندارن! خیلی از این جوجه ها تا حالا یه آهنگ از شجریان هم گوش ندادن و حالا اینجوری دو آتیشه طرفدارشن... حتی خیلیاشون اصلا نمیدونن چرا طرفدار روحانی ان!! شایدم فقط ازین جهت که دولتای اصلاح طلب آزادی های غیریواشکی شون رو بیشتر میکنه حمایت میکنن و هیچ دغدغه خاص دیگه ای ندارن!! خب الان تقریبا خیلی از دخترا فقط با یه مانتو قد یه پیرهن مردونه و شلوارای پاره و سوراخ و نازک و آستین کوتاه میان دانشگاه!


+دوره، دوره ی به هر دری زدن واسه رای جمع کردنه! کسایی که ادعای انقلابی بودن و ناموس پرستی و  غیرت و اینا رو دارن، حالا برای اینکه بگن از هر قشر و سطح فرهنگی جامعه، طرفدار دارن، عکس دخترایی که به همایش هاشون میان رو در طرح ها و رنگهای مختلف میذارن تو اینستاگرامشون ... نکنید بابا! بذارید باور کنیم به یه چیزایی معتقدین آخه!! فقط واسه چند تا رای بیشتر؟!!! 

::352::

  • نسترن .ح
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۷:۱۷
  • ۰ نظر

امروز صبح باز خواب موندم طبق معمول. ساعت نه و بیست دقیقه از خواب پریدم و دیدم دیگه فایده نداره برم دانشگاه! از طرفی واقعا میخوام تا قبل از خرداد پرونده این پروژه نحسم رو ببندم تموم شه بره! تو خونه هم که اصلا حس درس و کار و اینا نیست. تصمیم گرفتم برم کتابخونه امیرکبیر! به امید اینکه مثل پارسال تابستون که یه بار رفته بودم اینترنتشون به راه باشه و راحت بتونم کارم رو انجام بدم. خلاصه رفتم و رسیدم و از در سالن مطالعه ش که وارد شدم یه خانمه صدام کرد! (پارسال اصلا این خانمه نبود!) بهم گفت کارتت رو نشون بده!!!!!!!!!! منم گفتم من دانشجوی اینجا نیستم گفت مال کجایی ؟ گفتم مال جهنم تپه ی شهید بهشتی! گفت نمیشه! باید حتما دانشجوی اینجا باشی... هنگ کرده بودم رسما!!! یه ساعت راه با یه کیف سه چهار کیلویی رو پشتم تو این آفتاب اومده بودم و حالا زنه میگه نمیشه!" گفتم تو سایتش نوشته همه میتونن استفاده کنن! گفت نـــــــــــه! منم زیر لب گفتم چه مسخره و داشتم برمیگشتم که گفت حالا الان اومدی اشکالی نداره ولی دفعه بعد نمیشه!!! باز زیر لب یواش گفتم "مریض!!!" و رفتم یه صندلی نزدیک پریز برق  پیدا کردم! میتونم بگم سالن مطالعه خواهرانش حداقل سه برابر سالن مطالعه کتابخونه مرکزی ماست و سالن کتابخونه مرکزی ما فقط سه جا پریز برق داره که همیشه خدا اشغاله ولی اونجا هر چند قدم یکی دو تا پریز برق بود!! خلوت هم بود خیلی خوب بود! البته من یه ربعی داشتم حرص میخوردم که این چه وضعیه من که اینجا کتاب نمیگیرم که فقط دارم از این میز و صندلی و پریز برق استفاده میکنم چرا باید مخصوص دانشجوهای امیرکبیر باشه؟؟ در ضمن اینترنتش هم اولش وصل شد و یه ذره بعد که کار کردم دیگه قطع شد و مجبور شدم از اینترنت سیم کارتم استفاده کنم!! هر چند اینترنتش هم برای دانشجوهای خودشه هم برای بقیه که اونها به صورت مهمان وصل میشن و سرعتشون هم پایین تره! البته همون سرعت پایینشون اندازه سرعت اصلی اینترنت دانشگاه ماست!!! حالا شانس ما امروز برقشون قطع و وصل میشد هی فکر کنم واسه همون اینترنتش کار نمیکرد!!! خلاصه اگه گشنه م نمیشد شاید تازه الان برمیگشتم. ولی ساعت دو و نیم گشنه م شد و جمع کردم برم! موقع رفتم دیدم چند نفر دیگه اومدن تو و زنه کارت نخواست ازشون!! WTF؟؟؟ فقط باید به من گیر میداد؟!!! حالا که میدونه من دانشجوی اونجا نیستم دیگه هیچ وقت نمیتونم برم :(( !! 

رفتم بوفه شون! تمیز... بزرگ... منوی متنوع!!! فقط خانومه که اون پشت نشسته بود سفارش میگرفت یه کم بی حال بود! و البته نمیدونستن با ژامبون گوشت سس مایونز باید بدن نه کچاب!!!!!! دیگه چی بگم! خود دانشگاه زمینش مسطح، بدون شیب، بعدم مثل دانشگاه ما درندشت و بزرگ نیست که آدم هر جا میخواد بره باید کلی پیاده روی کنه! مساحتش خیلی کمتره، دسترسی راحت به بی آر تی ها و مترو، خلاصه که امروز حسابی افسوس خوردم! پنج سال از عمرم تو بالا پایین کردن شیبای اون دارالمجانین گذشت مخصوصا که زمستوناش زمینا به سرسره یخی تبدیل میشد... به قول بچه ها باید تله کابین و سورتمه تدارک میدیدن واسمون! حسابی باختم ... حسابی ... اگه اون یه سال مثل آدم درس میخوندم حداقل دین و زندگی و ادبیاتم رو هم بالای هفتاد میزدم شاید یه فرجی میشد... بالاخره هر کس به قدر لیاقتش گیرش میاد واسه مام همینقدر بود! 


+آقا کی میگه بی کاریه! شما برو تو یه دانشگاه بگو کار میخوام سریع میذارنت دربون و نگهبان یه جایی بشی... مثل همین خانمه که امروز از من کارت دانشجویی میخواست! از صبح تا بعدازظهر اونجا واسه خودش میشینه به هر کی دلش میخواد میگه کارت بده، نخواد هم کاری به کار کسی نداره! واسه خودش میخوره و راحت استرحت میکنه، در صورتی که در ورودی اون ساختمون کتابخونه یه نگهبانی هست و همون آقایونی که اونجان میتونن کارتا رو چک کنن! اون آقایون پایین واسه خودشون میگن و میخندن و الافن این زنه هم اون بالا!... چند ماه اخیر دانشگاه ما هم یه همچین کسی رو دم در محل امانت کتاب کتابخونه مرکزی گذاشته که اونجا میشینه هرکی بخواد بره قسمت کتابا، باید بره روی کاغذی که جلو اون خانمه س اسمش رو بنویسه! اوایل فقط این بود. حالا جدیدا باید کیفمون رو هم بهش تحویل بدیم. مثل کفشداری حرم ها! کیفمون رو میذاره توی یه کمد و یه شماره میده که موقع برگشتن دوباره بهش بدیم و کیف رو تحویل بده!!! مرضشون چیه نمیدونم... خب اون بخش کمدا که قبلا جدا بود و کمدا کلید داشت و هر کی کیفشو میذاشت تو کمد و قفل میکرد و میرفت کارش رو انجام میداد میومد! حالا نگهبان و مسئول واسه چیه؟!! 
کم مونده دم در توالتای دانشگاه ها هم یه نفر وایسه کارت دانشجویی بخواد و فقط در صورت دانشجوی اون دانشگاه بودن بذاره بریم تو ... 
عقب مونده ها! 


+ما واسه جلوگیری از خنک شدن دل فامیلای بابام و حفظ آبرو،گفتیم من فارغ التحصیل شدم... حالا امروز تو انقلاب که از بی آر تی پیاده شدم با همون تیپ دانشگاهی و کوله پشتی م و ... یهو پسر عمه هه جلوم سبز میشه. البته من که تا دیدمش رومو کردم اونور، نمیدونم منو دید یا نه! حالا ممکنه پیش خودش فکر کنه که ما دروغ گفتیم ... اونم یه جورایی خاله زنکه. شانس نداریم به خدا... دقیقا زمان حرکت من باید جوری تنظیم بشه که من سر راهم با این یارو مواجه بشم... 

::351:: گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی :)

  • نسترن .ح
  • يكشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۱:۴۲
  • ۱ نظر

بالاخره بعد از 7 سال ...


+ واقعا ایمی اسطوره صبر و بردباری بود... 

::349:: قلبی به این سپیدی

  • نسترن .ح
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۸:۲۲
  • ۰ نظر

دیشب کتاب قلبی به این سپیدی نوشته خابیر ماریاس رو تموم کردم. آخرای بهمن ماه شروعش کرده بودم و با اینکه 280 صفحه بیشتر نداشت تا دیشب طول کشید. داستان جالبی داشت ولی نمیدونم چرا نمیتونستم زیاد بخونمش که زودتر تمومش کنم شاید اون کششی که باید رو نداشت و البته من خودم هم وقتم رو بیشتر با چیزای دیگه هدر دادم و بیشتر فیلم و سریال دیدم و سراغ کتاب نرفتم اصلا! اما دیشب که تمومش کردم حس خوبی بهم دست داد چون مدت طولانی ای بود این کتاب نصفه بود و هر جور بود تمومش کردم. 

داستانش سبک متفاوتی با چیزهایی که من تا حالا خوندم داشت نویسنده ش اسپانیایی هست و من تا حالا از اسپانیا چیزی نخونده بودم. راوی داستان یک مرد سی و چند ساله به اسم خوان هست که اخیرا ازدواج کرده، شغل خودش و همسرش مترجمی هست و همدیگه رو توی یکی از همون جلسات ترجمه صحبت های سران کشورها ملاقات کردند. راوی از نگرانی هاش درباره زندگی متاهلی میگه و اتفاقی که توی ماه عسلشون افتاد و سفر کاری که به نیویورک داشت و توی اون مدت خونه یکی از دوست های قدیمیش بود و اتفاقاتی که برای اون دوستش افتاد رو تعریف کرد و اصل ماجرا یعنی حادثه ای که مربوط به گذشته پدر راوی هست که به مرور فاش میشه که جریان چی بوده و چه اتفاقی افتاده! 
یه چیزی که حوصله منو موقع خوندن این کتاب سر میبرد این بود که بعضی چیزها رو بیش از حد توضیح داده بود مثلا یک شعری که قدیم ها از زبان مادربزرگش شنیده بود و چندین صفحه راجع بهش توضیح داده بود یا مشخصات آدمها حتی اونایی که شاید نقش خیلی به خصوصی توی داستان نداشتند... بعضی چیزها رو زیادی کش داده بود...!!! 

یه تکه از کتاب رو اینجا میارم که راوی داره درباره شغل خودش یعنی مترجمی میگه :

"در واقع هر چه موقعیت سیاستمداران بالاتر باشد، حرف‌هایی که بین‌شان رد و بدل می‌شود اهمیت کمتری دارد و اشتباهات یا خطاهای ما ناچیز می‌شود. حدس می‌زنم این احتیاط‌ها برای حفظ ظاهر قضیه اعمال می‌شود و برای همین در عکس‌های مطبوعاتی و فیلم‌های تلویزیونی، همیشه این افراد خشک و رسمی روی یک صندلی بین دو رهبر سیاسی که آن‌ها هم معمولا روی دو صندلی راحتی یا کاناپه‌های بزرگ نشسته‌اند قرار می‌گیرند؛ منظره‌ی دونفر که دفترچه یادداشت به دست روی آن صندلی‌های بسیار ناراحت نشسته‌اند صرفا نظر بینندگان تلویزیون و خوانندگان روزنامه‌ها را منحرف می‌کند تا متوجه نشوند چه نشست یخ و بی فایده‌ای بود. اما واقعیت این است که در ملاقات‌های این چنینی سیاستمداران عالی رتبه را همیشه گروهی مشاور، کارشناس، دانشمند و متخصص همراهی می‌کند (بی شک متن نطق‌هایی را که افراد عالی رتبه سیاسی ایراد می‌کنند و ما ترجمه می‌کنیم همان‌ها می‌نویسند)، و با اینکه تقریبا از چشم اهالی رسانه پنهانند، ملاقات‌های پشت پرده خودشان را با همتایان‌شان در کشوری که به آن سفر کرده‌اند، برگزار می‌کنند. آن‌ها هستند که بحث می‌کنند و تصمیم می‌گیرند و از اصل ماجراها خبر دارند، آن‌ها هستند که قراردادهای دوجانبه را می‌نویسند، شرایط همکاری را تعیین می‌کنند، تهدیدها را مخفی یا علنی می‌کنند، هر بحثی را مطرح می‌کنند، به حق‌السکوت‌های مشترک تن می‌دهند و سعی می‌کنند بهترین معامله را برای طرف خودشان انجام دهند (معمولا به بیش از یک زبان صحبت می‌کنند و بسیار تودارتر و مرموزند، گاه حتی به کمک ما هیچ نیازی ندارند). از آن طرف سیاستمداران تا زمانی که همه چیز تمام شود کمترین اطلاعی از جریان امور ندارند. آنها صرفا در عکس‌ها و فیلم‌ها ظاهر می‌شوند، در مراسم شام‌های آنچنانی یا جشن‌ها شرکت می‌کنند و مدارکی را بنا به توصیه مشاوران‌شان امضا می‌کنند و در پایان سفر آن‌ها را تحویل می‌دهند. بنابراین حرف‌هایی که به هم می‌گویند اصلا مهم نیست و مایه تاسف است که اغلب هیچ حرفی برای گفتن ندارند. همه مترجمان و مفسران این نکته را می‌دانند، اما با این حال همیشه باید در همه این ملاقات‌های خصوصی حاضر باشند، بنا بر سه دلیل : سیاستمداران عالی رتبه در کل به غیر از زبان خودشان زبان دیگری نمی‌دانند؛ اگر ما کنارشان نباشیم فکر می‌کنند به حرفهای‌شان اهمیتی داده نمی‌شود؛ و چنانچه بحثی قطع شود این را از چشم ما می‌بینند."


جالب بود :)

::348::

  • نسترن .ح
  • دوشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۴:۳۱
  • ۰ نظر
گاهی وقتا به همون اندازه ای که از یه نفر میترسی، دوستش داری و تحسینش میکنی... 

::347:: نمایشگاه گردی

  • نسترن .ح
  • يكشنبه ۱۷ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۱:۱۳
  • ۲ نظر

::346::

  • نسترن .ح
  • پنجشنبه ۱۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۷:۴۱
  • ۰ نظر

شده تا حالا بخوای یه کار مهمی انجام بدی و با خودت و خدات عهد ببندی که حتما کامل انجامش میدم و این بار دیگه قولم، قوله و تا تهش میرم... بعد شروع کنی و تا تقریبا بیشتر از نصف راه رو بری و حالت هم خوب باشه از اینکه تا اینجا تونستی برسی و در برابر مشکلات و فشارایی که بین راه پیش اومده مقاومت کردی و کج نرفتی و یه روز صبح هم پاشی به خودت بگی "باریکلا داره نتیجه میده و خوب پیش رفتی و همه چی عالیه " بعد از چند ساعت خودت با دستای خودت بزنی زیر همه چی و یهو برگردی سر نقطه ی شروع!!!؟؟؟ 


من الان تو این حالتم... یکی از بدترین انواع پشیمونی... 

اینکه یه کاری رو انجام ندی و شروع نکنی دردش کمتره از اینکه شروعش کنی و براش تلاش کنی و زحمت بکشی و بعد توش شکست بخوری اونم به طرز خیلی بچگانه و ساده ای!!!

::345::

  • نسترن .ح
  • چهارشنبه ۱۳ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۵:۳۹
  • ۰ نظر
از روزی که تو رفتی همش بارون میاد ... 
یه روز از چشمای ما و یه روز از آسمون ... 

::344::

  • نسترن .ح
  • دوشنبه ۱۱ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۵:۵۲
  • ۴ نظر

یه کاری دارم! البته خب شاید مسخره به نظر برسه و آدم رو یاد این وبلاگای خز تینیجری بندازه... ولی خب اونجوری نیست! یه کاری میخوام انجام بدم.

فقط خواهشا اگه این صفحه رو باز کردی یه عدد به دلخواه توی کامنت بنویس !!! همین و بس! 

پیشاپیش مچکرم! 

::343::

  • نسترن .ح
  • شنبه ۹ ارديبهشت ۹۶
  • ۰۱:۴۷
  • ۰ نظر

هیچی نمیتونه آتیش این عذاب و شکنجه ای که بعد از رفتنت به جونم افتاده رو خاموش کنه... 

خاطرات روزهایی که بودی و مواظبمون بودی و شبها با خیال راحت میخوابیدیم، وقتایی که مریض میشدم و تو بودی تا کنارم باشی و کمکم کنی، اون مدتی که بعد از زلزله ای که تو تهران اومد شبها میترسیدم بخوابم و به بهانه دل درد از خواب بیدارت میکردم و تو بیدار میموندی و برام نبات داغ درست میکردی، وقتی بچه بودم و موقعی که از مهمونی برمیگشتیم بغلم میکردی و کل پله ها من رو بالا میبردی که خسته نشم، سال پیش دانشگاهی، اون روزی که بالای زانوی پای راستم بی حس شده بود و مثل دیوونه ها وحشت کرده بودم و بهت زنگ زدم و تو ترسیدی  و از اون سر  شهر خودتو سریع رسوندی خونه که منو ببری دکتر و وقتی رسیدی نفس نداشتی و فکر کرده بودی که خیلی اتفاق بدی برام افتاده... همه خوبیهایی که بهم کردی از جلوی چشمام رد میشه و بیشتر آتیش میگیرم! 

آتیش میگیرم و از خودم متنفر میشم که چرا اون دختری که میخواستی نبودم! چرا از بعد از نوجوانی ازت فاصله گرفتم، چرا دو سال پیش سر یه مسئله احمقانه باهات چند وقت قهر کردم و نمی دونستم که این کارم چقدر عذابت میده و چقدر دلت رو میشکنه ... چرا من اینقدر بد و نادون بودم؟! 

این مدتی که حالت خیلی بد بود، ازت خجالت میکشیدم. دلم میخواست باهات حرف بزنم و بهت بگم که منو ببخشی به خاطر همه بدی هام. به خاطر اینکه من بدترین بچه ی دنیا بودم برات اما بازم روم نشد ... و یه روز دیگه همه چی تموم شد... حالا همه حرفهام مونده رو دلم. حالا هر وقت خوابت رو میبینم، تو اون خوابها بغلت میکنم به جای تموم وقتهایی که باید توی بودنت بغلت میکردم... توی خوابها گریه میکنم وقتی چشمم بهت میافته، چون توی همه شون میدونم که مُردی و میدونم که این فقط یه خوابه و باز قراره که نبینمت پس وقتی که میبینمت میچسبم بهت و زار میزنم چون نمیخوام ازت جدا بشم... 

همه میگن خاک سرده و یواش یواش عادت میکنی، ولی من هر روز اشک ها و بعضهام شدیدتر میشه! روزهای اول گریه نمیکردم! شاید هنوز عمق فاجعه رو درک نکرده بودم، ولی الان خیلی میسوزم، خیلی سخت شده، الان دلم خیلی برات تنگ شده و از خودم متنفرم که لیاقت تو رو نداشتم... و میترسم و نگرانم برای مامان، برای اینکه نمیدونم تو دل اون چی میگذره برای اینکه میدونم خاطرات اون چند ماه سخت و دلخراش همیشه یادش هست و همیشه عذاب میکشه و من از عذاب کشیدنش عذاب میکشم ... 

دارم عقلم رو از دست میدم... خسته شدم. دوستت دارم. عمیقا و از ته قلب تکه تکه شده م دلتنگتم... دلتنگ صدات وقتی میگفتی نسی جان! کاش میشد برگردی... کاش میتونستم همه چیزم رو بدم و تو رو دوباره برگردونم خونه تا مامان تنها نباشه و امیر غصه نخوره...

خسته شدم.

::342::

  • نسترن .ح
  • جمعه ۸ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۷:۲۳
  • ۲ نظر

تا 1400 با یک دروغگوی جدید یا همون دروغگوی قبلی ... 

::340:: من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

  • نسترن .ح
  • دوشنبه ۴ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۸:۳۱
  • ۲ نظر

مدت ها بود این حس رو نداشتم! 
مدت ها بود اگه یادت میافتادم هم حس خاصی نداشتم و میتونستم راحت ازش بگذرم، روز به روز توی ذهنم محوتر و بی رنگ تر میشدی و داشتم فراموشت میکردم... اما دیشب وقتی دوباره تو رو اتفاقی و غیرمنتظره توی دو سه تا عکس دیدم، دوباره اون چهره ی آروم و نیمچه بیحال ت و اون چشمهایی که تا حالا هیچ وقت شبیه شون رو ندیدم، وقتی دوباره تصویرت تو ذهنم رنگ گرفت و زنده شد، باز همون حسی که سه چهار سال پیش هر روز با دیدنت پیدا میکردم، اومد سراغم! 
وقتی ساعت چهار و خرده ای تازه چراغ اتاق رو خاموش کردم و رفتم توی تخت، دیدم نمی تونم بخوابم نه به اون دلیلی که شب های قبل نمیتونستم بخوابم، بلکه به خاطر همون حس تقویت شده! دوباره اون حس همزمان تلخ و شیرین! شیرین از این جهت که دوست داشتن یه آدم ترس ها رو کمرنگ میکنه و امید میده و تلخ از جهتی که این دوست داشتن رو فقط خودم میدونم و خدا و تا ابد هم همینطور باقی میمونه! اما راستش تلخیش قبلنا اذیتم نمی کرد شاید چون اون وقت ها به خودم امید میدادم که بالاخره در طول این مدتی که ناچارا همدیگه رو میبینیم اتفاقی بیافته، اما دو تا اشکال به وجود اومد یکی اینکه کم کم به این نتیجه رسیدم که من فقط تو رو میبینم و شاید تو حتی اسم من رو هم یادت نباشه یا اصلا برات مهم نباشه که این دختر عجیب غریب لاغر مردنی که هیچوقت حرف نمیزنه و همیشه موقع راه رفتن سرش پایینه و اخم کرده با اون عینک بزرگ و صورت رنگ پریده ش، فقط به تو توجه میکرد و هر وقت سر راهش سبز میشدی از ترس زهره ترک میشد و تپش قلب میگرفت و دست و پاش یخ تر میشد و سرعت راه رفتنش رو بیشتر میکرد که از جلوی چشمات هر چه سریعتر دور بشه تا تو ضایع بازی هاش رو نبینی. شاید هم توی دلت بهم میخندیدی یا پیش خودت میگفتی "این چه مرگشه؟!!"... مشکل دوم اینکه هر چی به لطف دنیای مجازی بیشتر درباره ت میفهمیدم، نتیجه میگرفتم که دنیای تو با دنیای من زمین تا آسمون متفاوته و نباید بیشتر از این ذهنم رو درگیر تو کنم چون آدمی مثل تو که زندگی متنوع و جذابی داری هیچوقت از آدمی مثل من که زندگی ساکت و یکنواختی داره خوشت نمیاد ... در کنار اینها رفته رفته کمتر دیدمت. میتونم بگم توی یک سال اخیر شاید کمتر از ده بار دیده باشمت ... و همین ها باعث شد تا برام کمرنگ بشی و سعی کنم فراموشت کنم... اتفاقات تلخی که چند ماه اخیر برام افتاد هم کمک کرد تا چیزهای خوب و هیجان انگیز زندگیم رو از یاد ببرم و فکر و ذهنم پر بشه از ترس و ناامیدی و شِکوِه و شکایت... اما دیشب اون عکسها باز اون هیجان رو انداخت توی دلم. هر چند این بار تلخیش قشنگ خودش رو نشون میده و شیرینی رو میزنه کنار چون تو الان فقط یه خاطره ای! دیگه نمیبینمت و حتی اگر ببینمت میدونم که تو هیچ حسی به من نداشتی و نداری... اما باید بگم توی مدتی که تو یکی از هیجان انگیزترین موجودات زندگی من بودی نقش مهمی برای من داشتی ... باعث شدی که سعی کنم مثل تو باشم و یه وقتا انگیزه ای بودی برام برای انجام دادن بعضی کارها! میدونم که تو همیشه تو همه چی از من جلوتری و خوشبخت تر... و دلم میخواد همیشه خوشبخت و آروم بمونی... فقط کار برای من سخت تر شد چون دیدن تو و شناختن تو باعث شد که توقع من خیلی بره بالا و شاید آدمهای دیگه رو با تو مقایسه کنم ...

::339:: چهل ساله ی نکبت

  • نسترن .ح
  • شنبه ۲ ارديبهشت ۹۶
  • ۱۸:۳۳
  • ۱ نظر

قراره برای چهلمین سالگرد تاسیس دانشکده کامپیوتر توی دانشگاه جشن بگیرن!  :|

میمون هر چی زشت تر ادا و اطوارش هم بیشتر!
دقیقا عین این دولتایی که هیچ کاری نمیکنن و هی هم از خودشون تعریف و تمجید میکنن و سالگرد میگیرن واسه انتخاب شدنشون و ... دانشگاه مام حالا میخواد جشن بگیره که چهل ساله دانشکده کامپیوتر داره! دانشکده ی کامپیوتری که صد در صد حتم دارم بدترین دانشکده کامپیوتر بین دانشگاه های سراسری تهرانه!! دانشکده ای که نصف بیشتر ورودی هاش نمی تونن سر وقت فارغ التحصیل بشن! چرا؟ به خاطر شیوه ی نوین و عالی تدریس استادای فسیل و بی سوادش!!! 


اینم به افتخار چهلمین سالگرد تاسیس دانشکده مهندسی کامپیوتر دانشگاه شهید بهشتی :


::338:: Thirteen Reasons Why

  • نسترن .ح
  • سه شنبه ۲۹ فروردين ۹۶
  • ۰۲:۰۶
  • ۱ نظر

این سریال 13 قسمتی، یکی از بهترین سریال هایی بود که دیدم. بهترین و غم انگیزترین و تاثیرگذارترین... دلم نمیخواد موضوعش رو بگم... پیشنهاد میکنم ببینید. اشک آدم درمیاد، غصه میخوره، پشیمون میشه حتی و به فکر میافته!
تنها چیزی که میشه گفت اینه که باید بدونی، وقتی با کسی وارد یه رابطه ی حتی خیلی ناچیز و غیرمهم یا حتی در حد سلام علیک و حرفای روزانه میشی، هر حرف، خنده، یا عملی که در برابر اون آدم انجام میدی میتونه روش تاثیر داشته باشه! یا خوب یا بد! و اینکه شما فکر کنید خیلی مهم نیست و اصلا یادتون نمونه، ولی شاید اون آدم یادش بمونه و بر مبنای اون رفتار شما حس هایی نسبت به خودش پیدا کنه یا تصمیمایی تو زندگیش بگیره... پس مواظب باشیم ... کم نیستن کسایی که در روز با باز کردن عکسشون یا خوندن شایعات پخش شده درباره شون یا دیدن فیلمی که مخفیانه ازشون گرفته شده یا حتی توهین ها، تمسخرها و اذیت هایی که خود ما در حقشون میکنیم تصمیمات ناخوشایندی برای زندگیشون میگیرن. خودمون رو جای اون آدم ها بگذاریم... حواسمون باشه برای یه لحظه خوش گذرونی خودمون یا گذروندن وقتمون با زندگی بقیه چه کار میکنیم... حواسمون باشه که ممکنه یه روز خودمون قربانی این رفتارها باشیم... مسئولیت بپذیریم، قضاوت نکنیم و با وجدان باشیم...

در ضمن، اگه جایی دیدی کسی از دوستا، دوستای سابق یا آشناها حالش خوش نیست، نترس بدبختی اون آدم به تو سرایت نمیکنه اگه چند دقیقه فقط بری پیشش و باهاش حرف بزنی یا سعی کنی اون لحظه حواسش رو از چیزی که آزارش میده پرت کنی و یه لبخند کوچک به لباش بیاری ... هم ثواب داره و هم چه میدونی شاید زندگی اون آذم رو با همون چند دقیقه نجات دادی و رفتار خوبت روزنه ی امیدی شد واسش...

اینقدر درگیر حرفای مفت این کانالا و کتابای روانشناسی نشید، این که میگن برای اینکه تو زندگیت موفق بشی و آدم شادی باشی باید دور آدمای منفی رو خط بکشی و ازشون دوری کنی ... چرا نمیگن برای اینکه آدم شادی باشی سعی کن به کسی کمک کنی شاد باشه ؟!! شاید اینطوری کم کم یاد بگیری چجوری شاد باشی حتی... مثل اون روش درس خوندن ریچارد فاینمن که میگه اگه میخوای موضوعی رو خوب بفهمی سعی کن جوری بخونی و مطالعه کنی که بتونی به کسی توضیح بدی و با توضیح دادن برای دیگران تو ذهن خودتم ثبت میشه ...